جمعه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

ایستگاه‌ قطار / محمد محمدی

حرکت آرام عقربه‌هایِ‌ ساعتِ زنگ گرفته‌ ی روی دیوار به‌ کندیِ گذشت این زمان دشوار افزوده‌ است و هر تیک تاکش بنظر می رسد که‌ ساعت ها و یا شاید هم سالها به‌ طول بینجامد. زمان اینجا ایستاست، چون از حس ناشناخته‌ آدم های اینجا الهام گرفته‌ است. حتی ایستا بودن را می توان در نفس های خسته‌ این سیاه‌ پوشان حس کرد که‌ گذر زمان تنها در دو حالت برای آنها معنی و تجلی پیدا می کند. زمانی برای خواب و زمانی برای کار. اینجا بیشتر وقت ها ساکنانش فراموش می کنند که‌ طلوع آفتاب مژده‌ بخش و شادی آور، روشنایی بخش و نشان جاودانگی است، چون در وقت طلوع همه‌ غرق در کابوسهای شبانه‌ای هستند که‌ ساعتش به‌ ساعت های مفید روز افتاده‌ است. صبحانه‌ ساعت 3 بعدازظهر و ناهار و شام در ساعت ده‌ شب صرف می شود. شاید بی معنی نباشد که‌ ساکنان این شهر را خفاشان شب نامیده‌اند. اینجا حتی فصلهای سال هم هر از گاهی بی وعده‌ به‌ خانه‌های کوچک این آلونک نشینان سرک می کشند و تابستانشان را زمستان و پاییزشان را بهاری می کنند. رنگ ها بیشتر خاکستری مایل به‌ تیره‌ هستند، و اگر بخت یار باشد چند صباحی از برکت زمستان بد یُمنش رنگ سفید را هم تجربه‌ خواهند کرد.

*********

به‌ لحظات آخر کار که‌ می رسد در دقیقه‌ چند بار به‌ ساعت زنگ گرفته‌ روی دیوار که‌ تعین کننده‌ نبضهای شریان زندگی اوست، نگاهی می اندازد، تا تک تک ثانیه‌های نزدیک شدن به‌ ساعت "یک" را دقیقاً رصد کرده‌ باشد، مبادا از آخرین قطار جا بماند. آخرین قطار شب ساعت "یک و ده‌ دقیقه"‌ حرکت می کرد و می بایستی امید در پنج دقیقه‌ لباس های کارش را عوض می کرد و خود را به‌ ایستگاه‌ راه‌ آهن که‌ در پنج دقیقه‌ای محل کار او بود، می رساند! هیچگاه‌ سر وقت به‌ قطارش نمی رسید بهمین دلیل فاصله‌ میان محل کار و ایستگاه‌ را می دوید.

هنوز نصیحت آن پیرمرد خوش مشرب را که‌ پنج سال پیش با او همسفر بود فراموش نکرده‌ بود: «اول؛ مشروب زیاد نخور و اگر امکان دارد اصلا آن را نخور. دوم؛ هیچگاه‌ دنبال قطار ندو چون قطارها اینجا اصلاً نمی ایستند و مطابق زمان داده‌ شده‌ حرکت می کنند. سوم؛ سعی کن تعداد دوستانت از انگشت دستانت زیادتر نشود. اینجا نمی توان به‌ همه‌ کس اعتماد کرد بخصوص زمانی که‌ خانواده‌ هم تشکیل داده‌ باشید و اینکه‌ اگر بچه‌ دار شدی سعی کن در حاشیه‌ شهر و شهرک های کوچک زندگی کن. انسان های گرگ نما اینجا زیادند و آدمی بایستی خود را از ضربه‌های نامرئی شان محافظت کند.

نصیحت اول به‌ خودی خود قابل اجرا بود چون اصلاً اهل مشروب نبود. نه‌ اینکه‌ به‌ خاطر اعتقاد مذهبی آن را ننوشد بلکه‌ صرفاً بخاطر سالم زیستن و خطراتی که‌ الکل می توانست برای بدنش داشته‌ باشد. نصیحت دوم هم خیلی زود برایش تجربه‌ شد، اما سومی برایش سخت بود. امید آدمی بسیار اجتماعی بود و بخاطر حرفه‌اش می بایستی در اجتماع زندگی کند. بیشتر وقت هایش را صرف مسافرت و انسان شناسی و جامعه‌ شناسی می کرد و بهمین خاطر با آدم های زیادی آشنا می شد. این آشنایی در آغاز به‌ او نیرو وتوان بیشتری می داد که‌ بیشتر موضوعات مورد علاقه‌اش را دنبال کند. اما بعدها انتظارات طرف مقابل یکی پس از دیگری او را ناامید و کنج نشین کرد، به‌ گونه‌ای که‌ از فیس بوک خارج شد و ایمیل و شماره‌ تلفنش را تغییر داد. هیچگاه‌ به‌ مسئول بودن در برابر اطرافیانش به‌ این جدی و به‌ آن شدت توقع، فکر نکرده‌ بود. دوستی های او بیشتر به‌ دوستی خاله‌ خرسه‌ شبیه‌ بود. هرکی به‌ او می رسید دست نوازشی بر سرش می کشید و او را با اهرم "تجربه‌ بیشتر" در چنین جامعه‌ای و یا "سن و سال" بیشتر و یا "درک بهتر" از شرایط کنونی، زیر فشار قرار می داد، به‌ گونه‌ای که بعد از مدتی متوجه‌ شده‌ بود خودش را گم کرده‌ است و از اصل موضوعات دور شده‌ است. دیگر نیازی نبود سوژه‌هایش را در جامعه‌ دنبال کند بلکه‌ خود سوژه‌ای مناسب از دوگانگی و خودیابی شده‌ بود. احساس خود دوستی وخودباوری ومنیت گرایی ریشه‌اش آنقدر عمیق بود که‌ به‌ تنهایی نمی توانست از عهده‌اش برآید. چون مطابق معیارهای انسان شناسی اگر یکی از رفتارهای خود را غلط می دید، نمی توانست درست روی آن تمرکز کند و برای کنار گذاشتنش کاری انجام دهد. در یک واژه‌ با تمام اطلاعت مفیدی که‌ از علم انسان شناسی داشت او نمی توانست به‌ خود کمک کند، بهمین خاطر خود را به‌ یک روانپزشک سپرد.

روزهای تراپی با دکتر آلمانی بسیار خوب پیش می رفت، البته‌ برای دکترش بسیار سخت بود چون با کسی کار می کرد که‌ خود همه‌ مشکلاتش را می شناخت. گفتگوی آنان بیشتر به‌ یک مناظره‌ شبیه‌ بود. اگرچه‌ امید از مشکلات خودش می گفت اما گاهی هم نظرات کارشناسانه‌ هم می داد بگونه‌ای که‌ ساعت ها با دکترش درباره‌ یک تئوری انسان شناسی بحث می کرد. این هم کلامی برای او خوب بود و او را بیشتر یاد روزهای خوب دانشگاه‌ می انداخت که‌ با استاد و هم کلاسی هایش جدل می کردند. دکترش می دانست که‌ فقط تلنگری لازم است تا امید به‌خود آید و از این بلا و کابوسهای شبانه‌ نجات پیدا کند. این تلنگر در یکی از جلسه‌های تراپی پیش آمد. درست زمانی که‌ برای دکتر از حس بوجود آمده‌ در درونش گفت از اینکه‌ فکر می کند عاشق شده‌ است. عشق برای او در آن زمان بهتر از هر مسکن و مرهمی شفا بخش بود چون سراپای او نفرت و وحشت از آدمی بود. او به‌ جایی رسیده‌ بود که‌ آدمیت را نامیمون و موجودی ناخوشایند می دید. آنقدر به‌ اعماق وجود آدمی فرورفته‌ بود که‌ ذهنیت او را به‌ کلی تغییر داده‌ بود. دکترش این جمله‌ نیچه‌ "که‌ هرچه‌ به‌ عمق زندگی بنگری به‌ همان اندازه‌ زجر می کشی" را بارها در جلسات تراپی برای او بازگو کرده‌ بود. اینکه‌ انسان در ظاهر موجودی شناخته‌ شده‌ و زیباست، اما در باطنش، در احساساتش، در رفتار و کردارش، و در نحوه مراوداتش، خلاف آن همه‌ زیبایی ، قدرت و فهم و شعور است. عشق به‌ انسانی دیگر معادله‌ تنفر از آدمی را در او ریخته‌ بود. این عشق آن زمان فقط برای یک نفر بود و می توانست برای دیگری بوجود بیاید. زمانی دکترش این معادله‌ را برای او بیان می کرد او اعتراف کرد که‌ در تمام آن مدت عشق به‌ مادرش را با وجود اینکه‌ سالهای زیادی است او را ندیده‌ از دست نداده‌ است و هنوز به‌ همان اندازه‌ "سالهای باهم بودن" به‌ او عشق می ورزد. این تغییر و این کشف برای بهتر شدن حال او بسیار مفید بود.

استرس لحظه‌های آخر همراه‌ با خستگی روزی پرکار، دل مشغولی های این روزها، همه‌ با هم گاهی چنان روی رگ های عصب گردنش اثر گذاشته‌ بود که‌ بعضی روزها از شدت درد پشت گردن، مجبوراً ساعتها روی کاناپه‌ غرق در رویاهایش دراز می کشید، رویاهایی که‌ برای او مانند سریال های تلویزیونی هم شده‌ بودند. قسمتی از آن را امروز می دید و قسمت دیگرش را فردا و پس فردا. گاهی هم شبیه‌ اینکه‌ بازپخش شده‌ باشد یک قسمت آن را چندین بار می دید.

اوائل در محل کارش مطابق معمول در جواب سوال هایی که‌ از او می شد نظرات و آرای خود را هم بیان می کرد. انگار فضولی وجه‌ مشترک تمام آدمها در هر نقطه‌ و مکانی است. او می دانست که‌ پشت سر گویی، دروغ، فرار از مسئولیت و ... تنها مختص شرقی ها نیست بلکه‌ درصد کمی از غربی ها هم از چنین فرهنگ غلطی اما نه‌ بشدت شرقی ها برخوردار هستند. شاید مسئله‌ نظم، توسعه‌ و پیشرفت فکری و فرهنگی، دیدگاه‌ انسانی این دو نقطه‌ از جهان را ازهم متمایز می کرد که‌ اکثریت غربی ها ازاین قاعده‌ مستثنا بودند. بعدها این گونه‌ نظرات در پیشرفت کارش تنش درست می کرد. مجبور بود موضوعی بسیار ساده‌ و انسانی را چندین بار برای طرف مقابل شرح دهد و هربار با نظر مخالف بدون ادله‌ روبرو شود. او از آرمانهای انسانی می گفت و طرف مقابلش هم از لذات شهوانی، او از بعد انسان شناسی و زیباشناسی آدم ها می گفت و طرف مقابل از بعد بیهودگی و مادی زندگی آدم ها. کار بجایی رسیده‌ بود که‌ مدت ها در تصورات ذهنی اش نسبت به‌ آدم ها دچار شک و تردید شده‌ بود و با تردید، حتی به‌ اطرافیانش نگاه‌ می کرد. گویا کمال همنشینی در او هم اثر کرده‌ بود. وقتی تلفنی با دوستانش حرف می زد و با آنان بحث می کرد خیلی زود رنجور می شد و گاهی هم شدت پرخاشگری اش طرف مقابل را می رنجاند!

از واژه‌های استفاده‌ می کرد که‌ برای آنها غییر قابل باور بود، این ادبیات، آن ادبیات پاک و با احترامی نبود که‌ همیشه‌ مایه‌ غرور او حتی در تنش ها و بحث های سیاسی، می شد. آن زمان بدترین برخوردها را با بکار بردن بهترین و محترم ترین واژه‌ها جواب می داد. در بکار گرفتن واژه‌ها حتی به‌ نسبت سنگینی و جایگاه‌ دقیق واژه‌ توجه‌ می کرد. خوب فکر می کرد و بعد حرف می زد. شعارش این بود که‌ گفته‌های آدمی به‌ اسم او ثبت خواهند شد. لازم نبود این آدم شخصیت بزرگ یا فردی سیاسی باشد، حتی یک انسان معممولی مشمول این معادله‌ قرار می گرفت. او می گفت: هر آدمی حتی در میان گروه‌ کوچکی هم شده‌ باشد تاریخی نوشته‌ و نانوشته‌ شده‌ به‌ جا می گذارد. پس چه‌ بهتر که‌ آینده‌گان و اطرافیان از او به‌ نیکی یاد کنند.

از کار و شرایط کنونی اش اصلا راضی نبود اما اجباراً به‌ این کار تن داده‌ بود، تا حداقل زمان را بیهوده‌ صرف نکرده‌ باشد و درآمدی برای امرار معاش داشته‌ باشد. از چاپ آخرین کتابش دقیقا 6 سال می گذشت و دیگر به‌ نویسنده‌ای بی نام و نشان تبدیل شده‌ بود. هرچند این بی نام و نشانی گاهی وقت ها روحش را تسکین می داد. حداقل در اینجا کسی او را نمی شناخت و این ناشناختگی خود از بار مسئولیتی که‌ خود به‌ خودش محول کرده‌ بود می کاست. مسئولیت جدید او در این جامعه‌ غریب، تامین مایحتاج زندگی روزمره‌ و استقلال مالی بود. این جامعه‌ خود روشنفکر، دانشمند، مهندس، ادیب وکارشناس زیاد داشت و سهم امثال او که‌ نه‌ فرهنگی و نه‌ سنتی با آنها هم خوانی نداشتند، تنها برآمدن از پس مسئلویت های شخصی بود.

در آغاز هم با این طرز فکر شدیداً مخالف بود و سعی کرد در جامعه‌ جدیدش مفید باشد. سعی کرد از امکانات و استعداهای اینجا به‌ خوبی استفاده‌ کند. برای این کارش ده‌ها مورد، دلیل و برهان داشت. او نمی توانست مانند آن قاضی دادگاهی که‌ امروزه‌ کارش حمل و نقل مسافران شده‌ است، باشد. او نمی توانست مانند آن دندانپزشک ماهری باشد که‌ گوشه‌ دکه‌، ساعت های مفید خود را صرف حساب و کتاب با مشتریانش می کند. او می دانست که‌ اینجا این امکان برای او و هر آدمی دیگر، نه‌ بطور صدرصد یکسان، اما در حدی بسیار نرمال وجود دارد که‌ خود و اندیشه‌ها و توانایی هایش را ابراز کند و آنها را پرورش دهد. او می خواست فردی مفید برای خود و جامعه‌ای باشد که‌ در آن مسئولیت پذیری از اساس مشخصه‌ انسان بودن است. قواعد آنجا که‌ نظم و انضباط خاص خودش را داشت او را که‌ فردی منضبط بود، بیشتر و بیشتر ترغیب می کرد. اما به‌ مرور زمان به‌ این واقعیت رسید که‌ فرهنگ و سنت آنقدر در وجودش ریشه‌ دوانده‌ است که‌ نمی تواند در مدت زمانی کوتاه‌ آنها را بخشکاند. اینکه‌ او ادعا می کرد از قشر طبقه‌ متوسط شهری است، آدمی است که‌ مطالعه‌ زیاد داشته‌ است، آدمی است که‌ به‌ تغییر و پیشرفت فکری و نظری ایمان دارد، آدمی سنت شکن و نواندیش بوده‌ است، وقتی چنین شخصی هنوز ریشه‌ تعصب، خرافات و سنت در وجودش هست، پس وای به‌ حال آن کسی که‌ به‌ چنین فلسفه‌هایی اعتقاد داشت. اینجا بود که‌ ناامیدی در او ریشه‌ دواند. برای چنین شخصی که‌ همیشه‌ از دید جامعه‌اش و براساس نوع رفتار و کردار خودش خلاف مسیر عموم حرکت کرده‌ است هنوز درگیر آن فرهنگ و سنت باشد امیدی به‌ تغییر و بهتر کردن وضع نبود. بیشتر از این ناامید شد که‌ او خود را دکتری دیده‌ که‌ توانسته‌ است مرهم دردها و آلام بیماران فکری جامعه‌اش باشد، اما این دکتر خود نیز از آن بیماری رنج می برد.

عجله‌ داشت تا خستگی اش را در نگاهی مهربان فراموش کند. شش ماهی بود که‌ با او همسفر بود. اوائل بسیار ساده‌ از کنار موضوع می گذشت و اصلاً هم دوست نداشت بر خلاف حرفه‌اش در کار دیگران فضولی کند. بسیار ساده‌، دو نفر که‌ هر دو در یک ایستگاه‌ همسفر و به‌ احتمال بسیار زیاد در یک خیابان کار می کردند هر شب بعد از اتمام کار تا خانه‌ همدیگر را بدون آنکه‌ در طول این شش ماه‌ یک کلمه‌ بین آنها رد و بدل شده‌ باشد، همراهی می کردند. کلاهی مشکی بر سر داشت. تابستان موهای ژولیده‌ سیاهش که‌ بشکلی سحر آمیز بافته‌ شده‌ بود، بیشتر توجهش را جلب می کرد. نوع بافت موهایش بگونه‌ای بود که‌ هر آدمی را کنجکاو می کرد تا سر از این رشته‌های ابریشم به‌ هم تنیده‌ شده‌ در بیاورد و از راز سحر و جادوگری اش بفهمد. خالی سیاه‌ روی گونه ی راستش بود. گونه‌هایی گوشتی با چانه‌ای گرد، لبانی به‌ رنگ شراب و پوستی ‌نرم و سبزه‌ داشت که‌ کامل کننده‌ این همه‌ زیبایی بود. قدش متوسط بود و همیشه‌ در پوشش به‌ رنگ ها دقت فراوانی می کرد. این تنها شاختی فیزیکی و ظاهری بود که‌ از او پیدا کرده‌ بود. می دانست و مطمئن بود که‌ دخترک او را بارها زیر نظر داشته‌ است. بهمین خاطر برخلاف روزهای اول، بعدها بیشتر به‌ سر و وضعش می رسید. مرتب اصلاح می کرد و شب ها بعد از کار ادکلن هم می زد. دیری نپایید که‌ دخترک درون او را گرفتاری حسی کرد که‌ آن را عشق می نامند. روزهای اول از سر عادت با این قضیه‌ آرامتر برخورد می کرد. به‌ هفته‌ها که‌ رسید بیشتر و بیشتر به‌ خود و نوع برخوردش اهمیت داد. دیگر برای پیدا کردن راهی ساعت ها می اندیشید و در ذهن مشغولش خط و نشان ها می کشید که‌چگونه‌ سرکلام را با دخترک باز کند. به‌ هر دری زد واز هر بزرگی خواند که‌ که‌ بیشتر زنان را بشناسد و راه‌ ارتباط گیری را آموزش ببیند. اما تئوری مقاله‌ ها و داستانها و تحقیق ها در عمل برایش غیر قابل اجرا بود.

جوان که‌ بود در میان فامیل به‌ پسری پررو که‌ با همه‌ لاس می زد مشهور بود، اما او خود تحلیل و نام دیگری برای این گونه‌ رفتارش داشت. می گفت آدمی اجتماعی که‌ خط قرمزها و سنت های غلط جامعه‌ را می شکاند یا ماهی ای که‌ خلاف جریان آب شنا می کند و لاجرم در این راه‌ چند متلکی تنها چاشنی بدبیاری های روزانه‌اش بود که نثارش می شد. یکبار در کتاب فروشی از اهمیت ادبیات نوشتاری‌ شولوخوف برای دختری توضیح می داد و چنان توضیحاتش جالب بود که‌ هر نگاه‌ و گوشی را بسوی خود می ربود. به‌ یکباره‌ جوانی یقه‌اش را چسبید و با گفتن این واژه‌: مگر خودت خواهر و مادر نداری" چنان مشتی حواله‌ صورتش کرد که‌ مجبور شود یک هفته‌ از کار نیمه‌ وقت کتاب فروشی بیفتد و بعداً هم صاحب کار بخاطر رفتار ناصحیحش با مشتری او را اخراج کند.

بارها دوران جوانی اش را بخاطر آورده‌ بود و حتی چند بار آنها را خواب دیده‌ بود. او کاملاً تغییر کرده‌ بود و اگر تا دیروز به‌ "تغییر" تنها به‌ صرف شعاری اعتقاد داشت اما امروز بوضوح آن را در شریانهای احساسی خود حس می کرد. هنوز افت هیجان جوانی برای او زود بود و چون تازه‌ 33 سالش را در تنهایی و سکوت غضب ناک اتاق تاریکش خلوت کرده‌ بود. به‌ جشن تولد اعتقاد نداشت و هرسال آن روز برای ادای دینی که‌ به‌ عشق مادرش داشت، تلفنی از مادرش بخاطر تولدش تشکر می کرد و در بطن خود به‌ وسوسه‌های فکری اش به‌ دنیا و فرهنگ بچه‌داری و بقای نسل فحش می داد.

مانند همیشه‌ باید در دو دقیقه‌ به‌ قطار برسد، و امروز هم در آخرین لحظه‌ رسید. سوار قطار‌ شد و به‌ طرف اولین در خروجی آن رفت. می بایستی دو ایستگاه‌ را به‌ انتظار یک‌ حس خوب منتظر بماند. به‌ دومین ایستگاه‌ که‌ رسید آنجا نبود. درد نبودنش به‌ تمام دردهای امروزش افزوده‌ شد. اکنون 6 ماه‌ بود چهارشنبه‌ شبها دخترک هم مانند او کار می کرد. در هفته‌ او تنها پنج شنبه‌ ها بیکار بود و دخترک یکشنبه‌ ها و دوشنبه‌ها. شاید مریض بود، یا شاید این روزهای آخر سال را مرخصی گرفته‌ باشد. آن شب اصلاً نتوانست بخوابد. اولین کاری که‌ فردایش می بایستی انجام دهد این بود که‌ خودش را به‌ اداره‌ کار معرفی کند. بعد از دعوای دیروز دیگر برایش محال بود که‌ با آن آدم ها کار کند. شوخی نبود روزی 8 ساعت می بایستی آنها را با تمام ناجوانمردیشان و فقر فرهنگی وتربیت شان تحمل کند. خوابیدن کنار خیابان بهتر از تحمل اینگونه‌ افراد می توانست باشد که‌ او آنان را "روانی های ناعلاج" نامیده‌ بود. او خود ذهنی درگیر داشت و نمی توانست چنین حجم سنگینی از تنش و استرس های سر کار را به‌ آنها بیافزاید. هر تنش کوچکی مانند چاشنی یک بمب ساعتی روی او عمل می کرد. زمان انفجار او هر لحظه‌ و در هر مکانی امکان پذیر بود. یک شب در ایستگاه‌ قطار چنان فشار عصبی داشت که‌ نشسته‌ خشکش زد. بیش از دو دقیقه‌ بدون آنکه‌ بتواند نفس بزند به‌‌ مقابلش زل زده‌ بود. می خواست فریاد کمک سر دهد اما اصلاً نمی توانست حرف بزند. مانند رباطی شده‌ بود که‌ باطریش تمام شده‌ باشد. ناخوادآگاه‌ خود را بسوی جلو حرکت داد، با جهشی که‌ در نتیجه‌ این پرتاب بوجود آمده‌ بود نفسی عمیق کشید و با صدای بلند در آن ایستگاه‌ متروک فریاد زد. آنجا بود که‌ تنهایی اش بیشتر به‌ چشم آمد و بیشتر اذیتش کرد. دیشب سعی داشت زیاد خودش را کنترل کند اما فشار آن مدت، مانند بمبی صدا زد. او خشمگین نبود اما درونش پر از ناگفته‌هایی بود که‌ می بایستی گفته‌ شوند. مانند لالی بود که‌ تازه‌ زبان بازکرده‌ باشد. پشت سرهم می گفت و برخلاف سابق تنها در اندیشه‌ خالی کردن آن فشار روحی بود. گوشی برای شنیدن نداشت بلکه‌ سراپا زبان شده‌ بود و از تمام آن دوران بد، از ناجوانمردی همکارانش، از احساس برده‌ بودن، از زندگی لعنتی ماشینی، از سرمایه‌ و از شرف و وجدان انسانی می گفت. وقتی او را آرام کردند وجدانش او را سرزنش کرد. خیلی زود از کرده‌ خود پشیمان شد اما راه‌ بازگشتی نبود. زمان مرده‌ بود و آن حوادث هم به‌ اسم او در تاریخ زندگی اش ثبت شده‌ بود. لحظه‌ به‌ لحظه‌اش و با تمام جزئیات. این را نداهای وجدانش مدام بازگو می کردند. می خواست وضعیت را به‌ حالت عادی برگرداند اما راهی نبود، حداقل در آن زمان راهی‌ به‌ نظرش نمی رسید. آن شب تا آخر کار ماند و مسئولیت آن روزش را مانند روزهای گذشته‌ تمام و کمال انجام داد. به‌ نوعی خواسته‌ بود که‌ از زیر کار در نرفته‌ باشد حداقل این مسئله‌ وجدانش را کمی آرام می کرد. لحظه‌ خداحافظی به‌ رئیسش گفت که‌ بخاطر دعوایی که‌ امروز بین او و یکی از همکارانش پیش آمده‌ است دیگرنمی تواند سرکار برگردد.

******

بارش دانه‌های ریز و درشت برف زیر نور ضعیف چراغ حیات او را بیشترغرق در افکارش کرد. آخرین جرعه‌ از پیک شرابش را سر کشید و پُکی به‌ سیگارش زد. دوست داشت دانه‌های برف سرازیر شده‌ از سقف آسمان را یکی یکی بشمارد وقدرت چیدن آنها را مطابق سلیقه‌ خود داشته‌ باشد. نمی توانست بخوابد. شاید از خوابیدن می ترسید. یا شاید هم از مرگ. او آدمی بود که‌ بارها لحظات قبل از مرگ را تجربه‌ کرده‌ بود. شاید حس تنهایی وتنها بودن او را بیشتر از مرگ می ترسانید. بارها به‌ دوستانش به‌ شوخی گفته‌ بود که‌ اگر مُرد، او را در رودخانه‌ بزرگی که‌ از وسط شهرشان می گذرد بیاندازند. می گفت ماهی ها گرسنه‌ هستند و او دلش برای ماهی ها می سوزد. اما در واقعیت مسئله‌ گرسنگی ماهی و یا اعتقاد نداشتن به‌ مراسم کفن و دفن نبود. مسئله‌ ترس از مرگ و تنهایی بود. او با شوخی گرفتن مسئله‌ مرگ، به‌ گونه‌ای خود را از واقعیت های تلخ آن حادثه‌ دور می کرد. دکترش رمان" و نیچه‌ گریه‌ کرد"، نوشته‌ دکتر اروین یالوم را به‌ او معرفی کرد. بنظر ایده‌ خوبی بود، چون موضوع آن، مبارزه‌ با دلهراسی از مرگ بود.

نگران بود از اینکه‌ نگاه‌ آرام بخش آن هم سفر را از دست داده‌ است. سراسر آن شب خودش را سرزنش کرد که‌ چگونه‌ توانسته‌ است تمام آن 6 ماه‌ بدون اینکه‌ با او حرفی زده‌ باشد در رویایش عاشقش شده‌ باشد. این چگونه‌ عشقی است که‌ نتوانسته‌ است آن را به‌ طرف مقابل عرضه‌ کند. شاید اصلاً عشقی در کار نباشد و این حس تنها نوعی رویای عاشقانه‌ باشد. دیگر سرزنش چاره‌ کار نبود. می بایستی از تمام آن ساعتهای هم سفر بودن یک لحظه‌ استفاده‌ می کرد و حسش را بیان می کرد.

با بی میلی لباسش را پوشید و به‌ اداره‌ کار رفت. کارمند اداره‌ که‌ پسری جوان بود در ابتدا برخوردش بسیار مناسب بود. تا اینکه‌ امید از حرفه‌ قبلیش گفت. انگار دنیا را بر سر آن جوانک خراب کرده‌ باشند، ناگهان از این رو به‌ آن رو شد. برخوردش بسیار غیر عادی شد. امید خسته‌ تر از آن بود که‌ دلیل این تغییر را بپرسد، اما آن جوان گویا دلی پر داشت خود سفره‌ دلش را باز کرد. او از دروغ هایی که‌ افراد دیگر به‌ او تحویل داده‌اند گفت و در کنارش هم چند متلکی به‌ امید انداخت. اما برعکس شب قبل امید نه‌ تنها زبانی برای بیان نداشت بلکه‌ گوشی هم برای شنیدن نداشت. حس شنوایی اش منتظر جمله‌ "تمام شد" بود. عصر آن روز مطابق روزهای گذشته‌ به‌ مرکز شهر رفت و بی دلیل خیابانها را پیاده‌ روی کرد. بر خلاف روزهای کار زمان بسیار به‌ کندی حرکت می کرد. نزدیک ایستگاه‌ راه‌ آهنی که‌ دختر جوان هر شب در آن ساعت در آنجا سوار قطار می شد وارد یک کافه‌ شد. با اینکه‌ مطابق معمول امروز روز آزاد کاری دختر جوان بود اما امید دیگر دلیلی برای از دست دان زمان نداشت. صبح که‌ از خانه‌ بیرون آمد با خود وعد کرده‌ بود که‌ در اولین دیدار اسرار 6 ماهه‌ دلش را برای دخترک جوان برملا کند. در کافه‌ به‌ گونه‌ ای نشست که‌ به در ورودی ایستگاه‌ مسلط باشد. نوشیدنی سفارش داد. سیگاری روشن کرد و غرق در افکارش شد.

بیاد آورد زمانی که‌ خود را از کارهای خانه‌ می دزدید تا زمان بیشتری برای درس خواندن داشته‌ باشد. یک هفته‌ کامل از اتاقش در طبقه‌ بالا بیرون نیامد. مادرش ساعت ها پشت در با او دعوا کرده‌ بود که‌ او از آن زندان خود ساخته‌ بیرون بیاید اما برای امید مسئله‌ کنکور بود و رشته‌ مورد علاقه‌اش که‌ به‌ هر نحوی شده‌ بود می بایستی قبول شود. سال اول که‌ رتبه‌اش پایین بود بخاطر اینکه‌ نمی توانست با آن رتبه‌ رشته‌ مورد علاقه‌اش را بخواند از انتخاب رشته‌ صرف نظر کرده‌ بود اما سال بعد قبول شد. حال ساعت ها وقتش را صرف دود کردن سیگار و کنترل رفت و آمد رهگذرانی می کرد که‌ در محدوده‌ دید او قرار داشتند به‌ امید اینکه‌ گمگشته‌اش را بیابد.

آخرین پُک را به‌ آخرین سیگار دومین پاکتش هم زد و از کافه‌ بیرون آمد. نگاهی به‌ ساعتش انداخت. ده‌ دقیقه‌ به‌ ساعت حرکت قطار مانده‌ بود. با سرعت خود را به‌ ایستگاه‌ قطار رساند. دخترک آنجا نبود. قطار آمد و با ناامیدی راهی خانه‌ شد. این وضع را یک هفته‌ کامل ادامه‌ داد. برخلاف روز اول که‌ ساعت ها وقتش را صرف دود کردن سیگار و غرق شدن در افکارش می کرد، تصمیم گرفت تمام رستوان و کافه‌های آن محوطه‌ را در جستجوی گم شده‌اش بگردد. جدا از یک شناخت تصویری اسم و مشخصاتی از دخترک نداشت. به همین خاطر ساعت ها در هر کافه‌ و رستورانی می نشست و با کارگر پشت بار حرف می زد تا آمار افرادی که‌ آنجا کار می کنند را در بیاورد. هرشب نا امیدتر از شب قبل به‌ خانه‌ بر می گشت.

*****************

در طبقه‌ سوم کتابخانه‌ مرکزی شهر کتابهای جامعه‌ شناسی را زیر رو می کرد. کتابی نظرش را جلب کرد. آن را بیرون آورد. شیار بوجود آمده‌، دیدی کوتاه‌ از آن طرف قفسه‌ را به‌ او می داد. پشت جلد کتاب را که‌ خواند بنظرش جالب نبود. زمانی که‌ می خواست کتاب را سر جایش قرار دهد، نگاهش در نگاهِ شخصی آن طرف قفسه‌ خشک زد که‌ باور کردنش بسیار سخت بود. دخترک لبخندی زد و بطرف قفسه‌ دیگر رفت. کتاب از دست امید افتاد. بدون آنکه‌ آن را سر جایش قرار دهد به‌ طرف دخترک دوید. به‌ او که‌ نزدیک شد، دخترک مانند اینکه‌ اتفاقی سر راه‌ همدیگر قرار گرفته‌ باشند خود را کنار کشید و به‌ طرف کتابهای دیگر رفت. زبانش بند آمده‌ بود اما نمی توانست آن فرصت را از دست بدهد. شش ماه‌ سکوت پر معنا کافی بود. دوباره‌ دنبال دخترک راه‌ افتاد. به‌ محض اینکه‌ به‌ او رسید درجا سلام داد. دخترک جواب سلامش را داد و بسرعت از کنار امید گذشت. امید دوباره‌ دنبال او رفت. دخترک کتابی را که‌ در دست داشت به‌ پسری جوان که‌ دست دختری 5 ساله‌ را گرفته‌ بود با گفتن "عزیزم پیدایش کردم" نشان داد.

.......

دوشنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۱

اورژانس/ محمد محمدی

به‌ محض اینکه‌ کاغذ اورژانس قبلی را به‌ پرستار کشیک دادم ازم سوال کرد کی این اتفاق براتون افتاده‌؟ جواب دادم ساعت یازده‌ شب. دکتر کشیک که‌ همزمان به‌ آنجا رسیده‌ بود کاغذ را از دست پرستار قاپید و باعصبانیت گفت: پس ساعت چهار چرا می آیی؟ می تونستی ساعت 6 هم بیاید. اصلا می تونستید نیاید. از شدت درد نمی تونستم جوابی بدهم و تنها احساسی که‌ آن زمان داشتم ترس و استرسی زیاد بخاطر پای راستم بود که‌ با گذر زمان احساس بی حس بودنش زیاد می شد.

با هر سوال دختر پرستار مجبور بودم یکبار دیگر از او بخواهم سوالش را تکرار کند. یک طرف درد و استرسی بود که‌ حتی مجراهای گوشم را کپ کرده‌ بود و طرف دیگر نوع بیان پرستار بود که‌ بخاطر پارگی لب بالایش حتی تن صدایش برای آدم های معمولی هم قابل فهم نبود. چه‌ برسد به‌ من مصدوم. قدی بلند داشت و بیش از اندازه‌ قدش وزن داشت. اسم دکتر خانوادگی؟ ندارم! یعنی چی؟ سکوت! بعد از سومین سوال به‌ تن صدایش عادت کردم و انگار اون هم متوجه‌ حالت من شده‌ باشد سوالاتش را آرامتر می پرسید و هربار لبخندی که‌ حالت چهره‌اش را مهربانتر می کرد جایزه‌ فهمیدن سوالات ایشان برای من بود.

کارت بیمه‌ام را پس داد و از من خواست در اتاق انتظار بمانم. وارد اتاق انتظار که‌ سرسرایی بزرگ بود شدم. جز یک خانم کسی آنجا نبود. به‌ رسم معمول سلام گفتم اما جوابی نشنیدم. در آن لحظه‌ها آدم ناخواسته‌ به‌ همه‌ چیز فکر می کند و من هم تنها فکری که‌ به‌ نظرم رسید به‌ یکی از دوستانم اس ام اس بدهم که‌ حداقل یک نفر از موضوع باخبر باشد. بعد تلفنم را خاموش کردم و آرام فکرم را بسوی اتفاقات آینده‌ پرواز دادم. نمی توانستم باور کنم که‌ به‌ زودی مجبور خواهم شد از پیاده‌ رویهای روزانه‌ محروم شوم. ابتدا این دغدغه‌ فکری ام شده‌ بود که‌ باید ماهها عصا بدست راه‌ بروم. اما گذر زمان و نیامدن پزشکان و معاینات اولیه‌ همراه‌ با بی حس شدن آرام پای راستم به‌ ناگاه‌ افکارم را بسوی صندلی چرخ دار برد. حتی فکر کردنش برایم سخت بود اما می بایستی خودم را روحاً برای هر اتفاقی آماده‌ می کردم. اتفاقی که‌ برای من افتاده‌ بود آنچنان هم ساده‌ نبود و موضوع نخاع و ستون فقرات و رگ اعصاب و ... بود. تازه‌ من پنج ساعتی بعد از حادثه‌ به‌ اورژانس آمده‌ بودم و اصلاً در اینگونه‌ حادثه‌ها نباید بدن مجروح را تکان داد چه‌ برسد به‌ اینکه‌ طرف کلی از این اورژانس به‌ اون اورژانس دوندگی کرده‌ باشد. اورژانس اولی که‌ سر کوچه‌ام بود رو پیاده‌ رفتم. طبق معمول بایستی کلی سوال جواب بدی که‌ چرا این وقت شب آمدی؟ هربار هم در جواب می گویم الان احساس دردم زیاد شده‌ که‌ آمده‌ام. 10 ساعت پیش نه‌ برایم اتفاقی افتاده‌ بود و نه‌ دردی داشتم. مگر آدم بیکار است که‌ صبح به‌ اورژانس برود حتماً یه‌ مشکلی دارد. کشیک شب که‌ چشم های خواب آلودش بزور صفحه‌ مانیتور رو می دید کارهای اولیه‌ ثبت حوادث رو انجام داد و ازم خواست به‌ اتاق دکتر بروم: کلید برق سمت چپ است لامپ رو هم روشن کن. انگار متوجه‌ نبود که‌ من 6 پله‌ رو پرواز کرده‌ام و با تمام وزنم روی اولین مهره‌ کمرم آن هم از طرف راست بدنم افتاده‌ باشم و تازه‌ در آن حالت، لنگیدن من برای هر ببینده‌ای کنجکاوی می آورد چون حالت لنگیدنم جوری بود که‌ نصف بدن راستم مشکل داشته‌ باشد. وارد اتاق دکتر شدم و لامپ رو روشن کردم. نمی توانستم روی صندلی بشینم، اصلاً مشکل نشستن هم داشتم بهمین دلیل سرپا ایستادم تا دکتر آمد. هم زمان با وارد شدن به‌ اتاق همراه‌ با سلام دادن سوال کرد که‌ مشکلتان چیست؟ من همزمان با توضیح حادثه‌ افتادنم از روی پله‌ ها با دست هم جای صدمه‌ دیده‌ رو به‌ ایشان نشون می دادم. معلوم بود که‌ تازه‌ از خواب بیدار شده‌ و با خمیازه‌هایی که‌ می کشید نشان می داد که‌ هنوز کاملاً هوشیار نیست. وقتی به‌ کمرم نگاه‌ می کرد با باریک کردن جهت دیدش برایم معلوم شد که‌ دکتر از عینک استفاده‌ می کند. عینکش را روی میز دیدم اما حتی به‌ خودش زحمت هم نداد از آن استفاده‌ کند. جواب داد من نمی توانم برایت کاری بکنم و باید به‌ بیمارستان بروی. ازش خواستم که‌ برایم آمبولانس خبر کند. جواب داد که‌ زیاد طول می کشد تا بیاید و در ضمن خودت تا اینجا آمدی می توانی تا سر خیابان بروی و تاکسی بگیری. انگار بخواهد منتی بر سرمان گذاشته‌ باشد گفت بیمارستان هم نیازی نیست پول ویزیت بدهید. چیزی که‌ خودم هم می دانستم آدم برای یکبار رجوع به‌ اورژانس یکبار پول ویزیت می دهد و من هم چند دقیقه‌ پیش به‌ منشی اونجا تقدیم کرده‌ بودم.

به‌ خیابان آمدم و به‌ ایستگاه‌ تاکسی رفتم. طبق معمول چند تاکسی آنجا بود و همه‌ راننده‌ها بدون استثنا باهم ترکی حرف می زدند و به‌ محض اینکه‌ از آنها سوال کردم نوبت کیست یکیشون با ترکی جوابم رو داد که‌ نوبت من است. مدتی است برایم عادت شده‌ است که‌ مرا با یک ترک اشتباهی می گیرن و هربار با این جمله‌ که‌ من ترک نیستم و ایرانی هستم طرف را متوجه‌ اشتباهش می کنم.

به‌ دم در بیمارستان که‌ رسیدم دیدم پرستار جوان سیگار می کشد. به‌ او نزدیک شدم که‌ مرا به‌ اورژانس راهنمایی کند. جوان پسری مهربان بود و مرا تا دم درپیشخوان اطلاعات راهنمایی کرد. آخه جایی که‌ من از تاکسی پیاده‌ شده‌ بودم تا اورژانس یک پازل به‌ تمام معنا بود. چندباری باید به‌ سمت چپ و راست می پیچیدم.

دختر پرستار وارد اتاق انتظار شد و آن خانم را صدا زد. تقریبا 20 دقیقه‌ای بود که‌ آنجا منتظر دکتر بودم. دو پسر جوان که‌ دم در سیگار می کشیدن وارد اتاق انتظار شدند. معلوم بود که‌ همراه‌ آن خانم هستند. برخلاف همراهشان به‌ محض اینکه‌ پرستار به‌ آنها اجازه‌ نداد با آن خانم‌ به‌ بخش بروند، وارد اتاق انتظار شدن وهردوی آنها به‌ من سلام دادن. شاید آنها هم فکر می کردند من هم ترک هستم. تمام دیالوگ ما در حد یک سلام بود. آنها باهم حرف می زدند و من هم دوباره‌ غرق افکارم شدم. درباره‌ دوست دختراشون می گفتن و در هر جمله‌ای که‌ بکار می بردند نصفش آلمانی بود و نصف دیگرش ترکی. اصلاً نمی دانستم خودشان هم متوجه‌ هستند چی می گن یا نه‌؟ جالب بود یکیشون از دوست دختر سابقش می گفت که‌ چند روز گذشته‌ او را با دوست دختر جدیدش دیده.‌ به‌ اینجا که‌ رسید کاملاً ترکی حرف زد. هم زمان بغلیش که‌ با موبایلش بازی می کرد متوجه‌ مورچه‌ای روی صفحه‌ گوشی اش شد با یک جیغ مورچه‌ را به‌ طرف جلو پرت کرد و آن یکی که‌ گرم واگویی اتفاقات دوستانش بود به‌ خنده‌ دوستش را به‌ تمسخر گرفت.

خانمی وارد سالن شد و پشت سر من نشست. طولی نکشید مردی هم از بخش به‌ ما محلق شد که‌ صورتش کبود شده‌ بود و دستهاش رو هم باند پیچی کرده‌ بودند. از طرز راه‌ رفتنش معلوم بود که‌ هنوز مست است و زمانی هم که‌ پشت سر من کنار همراهش نشست بوی الکل بازدم هایش گواه‌ بر این واقعیت داشت. از حرف زدن زنی که‌ همراه‌ ایشان بود نمی شد چیزی فهمید به‌ دلیل اینکه‌ هم با لهجه‌ خاصی حرف می زد و هم زیاد از حد معمول تند حرف می زد. انگار کار من شده‌ بود گوش دادن به‌ بدبختی های دیگران. شاید به‌ این خاطر که‌ خودم هم در آن زمان دوست داشتم از اتفاقاتی که‌ برایم افتاده‌ بگویم. تنهایی و سکوتی که‌ با رفتن تمام مراجعین سالن به وجود آمده بود، این حس را دو چندان کرد.

دقیقاً 40 دقیقه‌ای در سالن انتظار منتظر ماندم که‌ دوباره‌ سر و کله‌ همان دختر پرستار پیدا شد. مرا به‌ اتاقی راهنمایی کرد و با لبخندی گفت الان دکتر می یاد و بعد در اتاق را پست سرش بست. در نگاه‌ اول حالت تعجبی بهم دست داد چون اتاقی که من در آن منتظر دکتر بودم اتاق سونوگرافی خانم ها بود. سمت راست یک دستشویی و کنارش یک کمد که‌ رویش نوشته‌ بود وسائل پانسمان. گوشه‌ اتاق، سمت راست یک کامپیوتر و چاپگر روی میزی بود که‌ دو صندلی کنارش قرار داشت. وسط اتاق هم یک تخت و کنارش در سمت چپ دستگاه‌ سونوگرافی و پایین تر از دستگاه،‌ سطل زباله‌. کاغذ دیواری اتاق، کرمی رنگ و بدون نقش و نگار و صاف بود. کف اتاق هم با پلاستیک هایی که‌ امروزه‌ به‌ جای موزاییک و سرامیک از آنها استفاده‌ می کنند تزئین شده‌ بود. نقطه‌های سفید، سبز زیتونی، قهوه‌ای، خرمایی و بور. نظم خاصی در ردیف شدن آنها کنار هم نبود و زمانی که‌ به‌ آنها خیره‌ می شدی و عمقی نگاه‌ می کردی حالت خاصی داشت. نتونستم روی صندلی ها بشینم. به‌ ناچار به تخت تکیه‌ کردم. 5 دقیقه‌ای بود که‌ به‌ گوشه‌و کنارم با دقت نگاه‌ می کردم. هنوز فکر صندلی چرخ دار رشته‌ افکارم را در دست گرفته‌ بود و یکجوری ترس و دلهره‌ از عاقبت بلایی که‌ سرم آمده‌ اذیتم می کرد. می خواستم شاید برای آخرین بار راه‌ رفتن را حس کنم، چون با وجود اینکه‌ بعضی روزها بیش از یک ساعت پیاده‌روی می کردم اما هیچ گاه‌ به‌ حس و حال قدمهایی که‌ پشت سرهم خیابانها و جاده‌ها را گز می کند فکر نکرده‌ بودم. از روی تخت بلند شدم و اولین قدم را با پای چپ آغاز کردم. با برداشتن پای چپ سنگینی بدنم روی پای راستم افتاد و این سنگینی دردم را دو چندان کرد. تنها حسی که‌ داشتم حس درد بود. از ایده‌ام پشیمان شدم و پای چپم را دوباره‌ به‌ عقب برگرداندم و دوباره‌ به‌ تخت تکیه‌ دادم. سعی کردم فقط یک لحظه‌ از تمام پیاده‌رویهای عمرم را مجسم کنم. اما چیزی یادم نمی آمد. انگار مانند کودکی که‌ هنوز راه‌ رفتن را یاد نگرفته‌ است بی تجربه‌ و ناآزموده‌ بودم.

از روی کنجکاوی بازهم اتاق را دید زدم و به‌ دستگاه‌ سونوگرافی رسیدم. به‌ ناگاه‌ خنده‌ای مهمان لبانم شد. شاید در آن شرایط قوت قلب خوبی بود که‌ که‌ از اینهمه‌ ترس و نگرانی مرا دور می کرد. سالهاست دیگر از ساعت مچی استفاده‌ نمی کنم و ساعت گوشی موبایل رو به‌ این وزنه‌ مچی ترجیح داده‌ام. چندبار‌ نگاه‌ کردن به تلفن موبایل خود از جنبه‌های مختلف، خاصیت فراوان دارد و اینگونه‌ به‌ بهانه‌ ساعت هم شده‌ باشد هر از گاهی به تماسهایی که‌ این روزها به‌ یکی دوتا در روز هم نمی رسد نگاهی می انداختم. طبق عادت گوشیم را از جیبم در آوردم اما خاموش بود. تازه‌ یادم آمد در این اتاق هم بالای در یک ساعت دیواری هست درست مثل ساعت دیواری که‌ در اتاق خودم نصب شده‌ است و ساعت عددی که‌ روی صفحه‌ سیاه‌ مانیتور در دو جهت راست و چپ تاب می خورد هربار 3 ثانیه‌ طول می کشید تا یک دور کامل بزند. 20 دقیقه‌ای بود که‌ در آن اتاق زندانی بودم. شاید واژه‌ زندانی اصلاً درست نباشد چون بهرحال زندان شرایط خاص خودش را داشت. بازداشت هم واژه‌ مناسبی نیست و به‌ شان چنین بیمارستان بزرگی بر می خورد. آخر دوماه‌ پیش همین بیمارستان دوستم را ملاقات کردم که‌ دو عمل بسیار مهم را با موفقیت صد درصد انجام داده‌ بود.

بی خیال نام گذاری 20 دقیقه‌ای که‌ آنجا گذرانده‌ بودم می شوم. اعداد نمایش داده‌ شده‌ روی مانیتور همچنان در سه‌ ثانیه‌ یک تاب کامل می خورد. دوباره‌ به‌ کف اتاق خیره‌ شدم. نمی دانم چرا ولی زل زدن به‌ آن رنگ ها حس خوبی می داد. شاید در شکل هندسی آنها رازی نهفته‌ باشد و یا شاید هم از تنهایی و احساس درد و بدبختی است که‌ اینگونه‌ به‌ خود تلقین می کنم که‌ از کف پوش یک اتاق احساس می گیرم. نمی دانم این روزها بیشتر قانع شده‌ام و زیاد به‌ زندگی و شرایط آن گیر نمی دهم. نه‌ اینکه‌ واقعاً قبلاً هم اینگونه‌ خصوصیاتی در رفتار و عملکردم داشته‌ام. از کنار پایی که بی حس تر می شد مورچه‌ای را دیدم که‌ هم زمان مورچه‌ای دیگر و یک تار مو را با هم می کشد. به‌ کفش های من رسید انگار دشمن را دیده‌ باشد فوراً به‌ طرف عقب برگشت. نمی دانستم این مورچه‌ ای که‌ همراه‌ خود می کشد همان مورچه‌ای بود که‌ نیم ساعت پیش در اتاق انتظار توسط آن جوان پرت شده‌ بود. اینجاست وقتی به‌ چیزی کنجاو می شوی سوالات پشت سر هم ردیف می شوند و ذهن آدمی هم گاهاً قادر به‌ پاسخ گویی به همه‌ آنها نیست. نمی دانم چگونه‌ روی این سطح صاف مسیر خودش را پیدا می کند؟ اصلاً در این بیمارستان که‌ روزانه‌ با داروی نظافت کف اتاق ها و سالن ها را تمیز می کنند جایی برای این مورچه‌ پیدا می شد که‌ خودش را از خطر مرگ نجات دهد یا شاید هم مانند هم نوعش که‌ کشان کشان او را دنبال خود می برد او هم به‌ این زودی کشته‌ شود؟ آن زمان دوست داشتم که‌ دکترم به‌ این زودی نیاید و این مورچه‌ بتواند از مکان دور شود چون درست جایی بود که‌ با آمدن دکتر و قرار گرفتن ایشان مقابل من به‌ احتمال زیاد طعمه‌ سنگینی کفش های دکتر می شد. در باسرعتی باور نکردنی باز شد و کسی که‌ اول غرهایش را در آغاز ثبت مشخصات کنار پرستار بوده‌ وارد اتاق شد. هنوز عصبانیت از چهره‌اش می بارید و بدون اینکه‌ من را نگاه‌ کند روی صندلی مقابل من نشت و کاغذی را که‌ در دست داشت روی میز گذاشت و شروع کرد به‌ نوشتن. دنبال مورچه‌ بودم که‌ در آن چند ثانیه‌ غیبش زده‌ بود اما آن را نیافتم. بیشتر نگران شدم و دلم می گفت قسمتش همین بود اما مگر من به‌ قسمت و نصیب باور داشتم که‌ اینجور خودم را گول بزنم. شاید آن مورچه‌ بیچاره‌ اگر آن زمان به‌ پای راست من نزدیک شده‌ بود و من پایم را برمی داشتم که‌ به‌ راهش ادامه‌ بده‌ زیر تخت می رفت و طعمه‌ پاهای خانم دکتر نمی شد. به‌ کفش هایش نگاه‌ کردم. دم پایی کتانی سفیدی با کفی صاف که‌ مطمئنا مورچه‌ نمی توانست بعد از لگد شدن جان سالم را بدر ببرد. متوجه‌ دکتر نشده‌ بودم که‌ از من سوال کرده‌ بود چگونه‌ افتاده‌ام؟ جواب دادم بله‌؟ بعد به‌ رسم معمول یعنی همان ظاهربینی با حرکات دست شروع کرد به‌ توضیح دادن سوالش که‌ مثلا چگونه‌ افتاده‌ام به‌ کدام طرف؟ راست یا چپ؟ با باسن یا با کمر؟ شرحش آنچنان دقیق بود که‌ حتی کر و لال ها هم می توانستند آن را تشخیص بدهند! بهرحال من آنجا خارجی بودم و تازه‌ با تاخیر‌ در رفتن به‌ اورژانس نشان داده‌ بودم که‌ باید فرد بی مسئولیتی هم باشم. از همه‌ بدتر این فرد بی مسئولیت زبان هم متوجه‌ نیست.

از نگاهش همه‌ اینها را می شد خواند بخصوص اینکه‌ قبل از من همان مرد مستی که‌ در راهرو دیدم رو پانسمان کرده ‌بود. منتظر جواب بود. و به‌ من زل زده‌ بود. باید یه‌ چیزی می گفتم و این سکوت یخی رو می شکستم. زمان زیادی این سکوت طول نکشیده‌ بود و آدمی زاد میل زیادی به‌ مبالغه‌ گویی دارد و در منصفانه‌ترین حالتش می شد گفت که‌ طرف نیم ساعت به‌ من زل زده‌ باشد. این هم از بدی فرهنگ که‌ خوشبختانه‌ مختص به‌ ما جهان سومی ها نیست و خود جهان اولی ها هم دست کمی از ما ندارند.

از پله‌ها افتادم. پایم روی پله‌ها لیز خورد و 6 پله‌ رو روی هوا پرواز کردم. بعد با آرنج دست راست و همزمان کمر به‌ لبه‌ تیزی پله‌ خوردم. اوایلش درد کمی داشتم اما بعد که‌ روی کاناپه‌ دراز کشیده‌ بودم و کتاب می خواندم ( زمانی که‌ گفتم کتاب می خواندم خندید)متوجه‌ بی حس شدن پایم شدم بهمین خاطر تصمیم گرفتم برم اورژانس.

د: آنهم ساعت چهار و درست بعد از 5 ساعت از روی دادن حادثه‌؟!

من: اولش درد کمی داشتم و..

د: بدنت گرم بوده‌، بلند شو و شلوارت را در بیاور. تی شرتت رو هم. بعد برگرد به‌ عقب.

از مچ پای راستم شروع کرد. احساس کردم در جستجوی رگ پایم است. زیادی در لمس کردن پاهایم دقت به‌ خرج می داد و تا بالاتر می آمد دقتش بیشتر می شدو هم زمان هم سوال می کرد. اینجایت درد دارد؟ نه‌ ؟ اینجا چی؟ نه‌. بعد پای چپم.، خواستم بگویم پای چپم درد ندارد که‌ زد توی رانهایم و سوالش را تکرار کرد اینجا چی؟ حالا یکبار دیگر از پای راستم اما اینبار مشت می زد. شاید بتوان گفت مشت های نازک دخترانه‌اش اندازه‌ یک تلنگر بود، یا شاید هم قوی بنیه‌ بود و نمی بایستی محکمتر می زد. بهرحال نمی شود گفت چون زن است قدرت زیادی نداشت. من آن را به‌ حساب معاینات پزشکی گذاشتم. بعد از گردنم شروع کرد. درست مثل پاهایم اول یواش با انگشت فرو کردن در لابلای ستون فقراتم بعد آن را با مشت های پی در پی تغییر داد. فقط دو نقطه‌ در بدنم درد داشت، یکی آرنج دست راستم بود و دیگری هم کمرم. به‌ محل درد که‌ رسید بیشتر ملاحظه‌ به‌ خرج داد و تمام معایناتی که‌ می بایستی با چشم و دست انجام داده‌ شود رو انجام داد. بعد گفت با پشت روی تخت دراز بکش. ازم خواست پاهایم را بلند کنم. پای چپم که‌ مشکل نداشت و به‌ پای راستم که‌ رسیدم بیشتر از بیست سانتی متری نتوانستم بلند کنم. ازم خواست لباس هایم را بپوشم و منتظر بمانم که‌ دنبالم بیایند. گفت باید ازت عکس برداری بشه‌. انگار خبر خوشی رو بهم داده‌ باشند فوراً شروع کردم به‌ پوشیدن لباس هایم. درست است اینجا در استخرها و روزهایی که‌ هوا آفتابی است آدم ها را نیمه‌ لخت می بینید و بعد از مدتی به لخت بودن ها عادت می کنید اما شرم و حیا که‌ من هم آن را بحساب فرهنگ می گذارم نمی توانست خودش را بروز ندهد و بعداً اثر آن را در آینه‌ روی دست شویی دیدم. قرمزی صورتم نمی توانست نشان تب باشد چون اصلاً تب نداشتم و برایم دردآور هم بود که‌ در زمان معاینه‌ حداقل شورت پایم بود و می بایستی آن را بحساب یکی از جلسات شنا رفتنم می گذاشتم.

اندکی بعد دوباره‌ همان پرستار برگشت و گفت که‌ با او بروم. مرا به‌ اتاقی راهنمایی کرد و در آنجا پیرمردی که‌ بی میلی اش نسبت به‌ کاری که‌ قرار بود انجام دهد از سر و کله‌اش می بارید. مرا به‌ اتاقی راهنمایی کرد و ازم خواست که‌ لباس هایم را بیرون بیاورم. درست مثل اتاق سونوگرافی. در چند حالت مختلف از کمرم عکس گرفت و بعد دوباره‌ به‌ همان اتاق اولی برگشتم.

پرستار دوباره‌ برگشت و انگار فرم ها را درست پر نکرده‌ باشد گفت چکاره‌ای. گفتم روزنامه‌ نگار و مستند سازم اما الان هم کلاس زبان می روم و هم در یک رستوان کار می کنم. اما فقط روزنامه‌ نگار رو تکرار کرد و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه‌ای با سکوت پر معنا گذشت و هر از گاهی صدای کفش عابری در راهرو این سکوت را می شکست. بعد دکتر دوباره‌ با عکس ها و کلی کاغذ وارد اتاق شد. لحن حرف زدنش کاملاً فرق کرده‌ بود وکمی آرامتر به‌ نظر می رسید. بعد شروع کرد به‌ بازگویی نتیجه‌ معاینه‌اش.

ستون فقرات آسیب ندیده‌ است. نخاع سالم است. دنده‌ اولین مهره‌ کمر آنهم از طرف سمت راست کوفته‌ شده‌ است که‌ آن هم جای نگرانی ندارد. فردا عکس ها را هم به‌ متخصص نشان می دهیم اگر چیزی بود به‌ شما خبر می دهیم. لطفا از این به‌ بعد اگر اتفاقی برایتان افتاد فوراً به‌ پزشک مراجعه‌ کنید. در ضمن همین جوری هم نمی شود در این شهر زندگی کنید و در اولین فرصت برای خود یک دکتر خانواده‌ پیدا کنید. اگر دردتان زیاد بود اینجا 24 ساعته‌ باز است و می توانید بیایید اگر هم نتوانستید راه‌ برید زنگ بزنید آمبولانس دنبالتان می آید.

سه‌تا قرص بهم داد و بعد از رفتن باهام دست داد و برایم آرزوی سلامتی کرد. هرچه‌ بود حس خوبی بود و می توان از چند جنبه‌ آن را در نظر گرفت. اول ازهمه‌ اینکه‌ مشکلم جدی نبود و در حد یک کوفتگی مهره‌ بود که‌ با گذر زمان آنهم حل می شد و می توانستم به‌ محض اینکه‌ خوب شدم در پیاده‌رویهای روزانه‌ گام هایم را حس کنم. از طرف دیگر خانم دکتر در لحن و موضع گیری اش تغییری اساسی اتفاق افتاده‌ بود و با برخورد مهربانش تسلی دهنده درد کمرم شده‌ بود. نمی دانم چه‌ چیزی باعث تغییر رفتار او شده‌ بود اما بهرحال خوب بود.

جمعه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

پگاه‌ آهنگرانی خاری در چشم دیکتاتور!

زمان: سال 1380

مکان: نقطه‌ای در تهران

موضوع: فیلم برداری از فیلمی که‌ کارگردانش منیژه‌ حکمت بود و زندان زنان نام داشت.

خلاصه داستان‌: منیژه‌ حکمت یکی از بهترین کارگردانان زن ایران در حال ساخت فیلمی اجتماعی در رابطه‌ با معضل زندانیان زن و آینده‌ بچه‌های که‌ متعلق به‌ خانواده‌های این زندانی ها هستند. در این فیلم بازیگرانی چون رویا تیموریان، رویا نونهالی و پگاه‌ آهنگرانی (دختر کارگردان) خوب درخشیدند و فیلم منتخب جشنواره‌ خانه‌ سینما در سال 1381 شد.

وضعیت عمومی: خانواده‌ سینما خوشحال است که‌ با وجود این فشار ها ی حکومتی و سانسور توانسته‌ فیلمی اجتماعی بسازد و رابطه‌ با بحران ها و معضل های اجتماعی روشنگری کند.

*********

زمان: چند روز گذشته‌

مکان: از نقطه‌ای نامعلوم در تهران به‌ زندان اوین

موضوع: بازداشت دختر جوانی که‌ قرار بود در یک پروژه‌ اجتماعی در رابطه‌ با زنان و ورزش در دویچه‌وله‌ وبلاگ نویسی کند.

خلاصه‌ داستان: پگاه‌ آهنگرانی هنرمندی جوان که‌ جز افتخارات جامعه‌ هنری زنان ایران محسوب می شود و باکارهای فوق العاده‌اش گروهی تاریک بین را عصبی کرده‌ بود، احتمالا در حین رفتن به‌ محل کار و یا ... توسط گروهی ارازل و اوباش حکومتی که‌ ماموران اطلاعات نام گرفته‌اند به‌ زور به‌ صحنه‌ فیلم برداری فیلمی که‌ سناریویش را بیماری روانی نوشته‌ و قرار است میلیارد دلار فروش برود، برده‌ می شود. بعد از چند روز تازه‌ معلوم می شود که‌ کلا فیلم قرار است در لوکیش های واقعی ساخته‌ شود، چون انگار ده‌نمکی ها از شجاعت و جسوری پگاه‌ و پگاه‌ها این مدت حال و روزی خوش نداشته‌اند.

وضعیت عمومی: کارگردان فیلم "زندان زنان" این بار باید در راه‌ روهای دادگاه‌ و وزارت ارشاد، نه‌ برای مجوز فیلمش، بلکه‌ برای پی گیری از بازداشت دختر هنرمند و شجاعش ساعتها و روزها بی قراری کند تا فقط خبری کوتاه‌ از او بیابد.

**********

لینک: مسعود ده‌نمکی چماغ به‌ دست سابق که‌ این سالها با فیلم "آبگوشتی اخراجی ها" مهمان ناخوانده‌ سینما شده‌ است، برخلاف عرف مهمانداری و کلا شعور و معرفت انسانی کمر به‌ نابودی سینما بسته‌ است. ایشان چون از لحاظ هنری چیزی برای رقابت با خانواده‌ سینما ندارد لذا با کمک دوستان سابق به‌ حذف این بزرگان پرداخته‌ است.