ایستگاه قطار / محمد محمدی
حرکت آرام عقربههایِ ساعتِ زنگ گرفته ی روی دیوار به کندیِ گذشت این زمان دشوار افزوده است و هر تیک تاکش بنظر می رسد که ساعت ها و یا شاید هم سالها به طول بینجامد. زمان اینجا ایستاست، چون از حس ناشناخته آدم های اینجا الهام گرفته است. حتی ایستا بودن را می توان در نفس های خسته این سیاه پوشان حس کرد که گذر زمان تنها در دو حالت برای آنها معنی و تجلی پیدا می کند. زمانی برای خواب و زمانی برای کار. اینجا بیشتر وقت ها ساکنانش فراموش می کنند که طلوع آفتاب مژده بخش و شادی آور، روشنایی بخش و نشان جاودانگی است، چون در وقت طلوع همه غرق در کابوسهای شبانهای هستند که ساعتش به ساعت های مفید روز افتاده است. صبحانه ساعت 3 بعدازظهر و ناهار و شام در ساعت ده شب صرف می شود. شاید بی معنی نباشد که ساکنان این شهر را خفاشان شب نامیدهاند. اینجا حتی فصلهای سال هم هر از گاهی بی وعده به خانههای کوچک این آلونک نشینان سرک می کشند و تابستانشان را زمستان و پاییزشان را بهاری می کنند. رنگ ها بیشتر خاکستری مایل به تیره هستند، و اگر بخت یار باشد چند صباحی از برکت زمستان بد یُمنش رنگ سفید را هم تجربه خواهند کرد.
*********
به لحظات آخر کار که می رسد در دقیقه چند بار به ساعت زنگ گرفته روی دیوار که تعین کننده نبضهای شریان زندگی اوست، نگاهی می اندازد، تا تک تک ثانیههای نزدیک شدن به ساعت "یک" را دقیقاً رصد کرده باشد، مبادا از آخرین قطار جا بماند. آخرین قطار شب ساعت "یک و ده دقیقه" حرکت می کرد و می بایستی امید در پنج دقیقه لباس های کارش را عوض می کرد و خود را به ایستگاه راه آهن که در پنج دقیقهای محل کار او بود، می رساند! هیچگاه سر وقت به قطارش نمی رسید بهمین دلیل فاصله میان محل کار و ایستگاه را می دوید.
هنوز نصیحت آن پیرمرد خوش مشرب را که پنج سال پیش با او همسفر بود فراموش نکرده بود: «اول؛ مشروب زیاد نخور و اگر امکان دارد اصلا آن را نخور. دوم؛ هیچگاه دنبال قطار ندو چون قطارها اینجا اصلاً نمی ایستند و مطابق زمان داده شده حرکت می کنند. سوم؛ سعی کن تعداد دوستانت از انگشت دستانت زیادتر نشود. اینجا نمی توان به همه کس اعتماد کرد بخصوص زمانی که خانواده هم تشکیل داده باشید و اینکه اگر بچه دار شدی سعی کن در حاشیه شهر و شهرک های کوچک زندگی کن. انسان های گرگ نما اینجا زیادند و آدمی بایستی خود را از ضربههای نامرئی شان محافظت کند.
نصیحت اول به خودی خود قابل اجرا بود چون اصلاً اهل مشروب نبود. نه اینکه به خاطر اعتقاد مذهبی آن را ننوشد بلکه صرفاً بخاطر سالم زیستن و خطراتی که الکل می توانست برای بدنش داشته باشد. نصیحت دوم هم خیلی زود برایش تجربه شد، اما سومی برایش سخت بود. امید آدمی بسیار اجتماعی بود و بخاطر حرفهاش می بایستی در اجتماع زندگی کند. بیشتر وقت هایش را صرف مسافرت و انسان شناسی و جامعه شناسی می کرد و بهمین خاطر با آدم های زیادی آشنا می شد. این آشنایی در آغاز به او نیرو وتوان بیشتری می داد که بیشتر موضوعات مورد علاقهاش را دنبال کند. اما بعدها انتظارات طرف مقابل یکی پس از دیگری او را ناامید و کنج نشین کرد، به گونهای که از فیس بوک خارج شد و ایمیل و شماره تلفنش را تغییر داد. هیچگاه به مسئول بودن در برابر اطرافیانش به این جدی و به آن شدت توقع، فکر نکرده بود. دوستی های او بیشتر به دوستی خاله خرسه شبیه بود. هرکی به او می رسید دست نوازشی بر سرش می کشید و او را با اهرم "تجربه بیشتر" در چنین جامعهای و یا "سن و سال" بیشتر و یا "درک بهتر" از شرایط کنونی، زیر فشار قرار می داد، به گونهای که بعد از مدتی متوجه شده بود خودش را گم کرده است و از اصل موضوعات دور شده است. دیگر نیازی نبود سوژههایش را در جامعه دنبال کند بلکه خود سوژهای مناسب از دوگانگی و خودیابی شده بود. احساس خود دوستی وخودباوری ومنیت گرایی ریشهاش آنقدر عمیق بود که به تنهایی نمی توانست از عهدهاش برآید. چون مطابق معیارهای انسان شناسی اگر یکی از رفتارهای خود را غلط می دید، نمی توانست درست روی آن تمرکز کند و برای کنار گذاشتنش کاری انجام دهد. در یک واژه با تمام اطلاعت مفیدی که از علم انسان شناسی داشت او نمی توانست به خود کمک کند، بهمین خاطر خود را به یک روانپزشک سپرد.
روزهای تراپی با دکتر آلمانی بسیار خوب پیش می رفت، البته برای دکترش بسیار سخت بود چون با کسی کار می کرد که خود همه مشکلاتش را می شناخت. گفتگوی آنان بیشتر به یک مناظره شبیه بود. اگرچه امید از مشکلات خودش می گفت اما گاهی هم نظرات کارشناسانه هم می داد بگونهای که ساعت ها با دکترش درباره یک تئوری انسان شناسی بحث می کرد. این هم کلامی برای او خوب بود و او را بیشتر یاد روزهای خوب دانشگاه می انداخت که با استاد و هم کلاسی هایش جدل می کردند. دکترش می دانست که فقط تلنگری لازم است تا امید بهخود آید و از این بلا و کابوسهای شبانه نجات پیدا کند. این تلنگر در یکی از جلسههای تراپی پیش آمد. درست زمانی که برای دکتر از حس بوجود آمده در درونش گفت از اینکه فکر می کند عاشق شده است. عشق برای او در آن زمان بهتر از هر مسکن و مرهمی شفا بخش بود چون سراپای او نفرت و وحشت از آدمی بود. او به جایی رسیده بود که آدمیت را نامیمون و موجودی ناخوشایند می دید. آنقدر به اعماق وجود آدمی فرورفته بود که ذهنیت او را به کلی تغییر داده بود. دکترش این جمله نیچه "که هرچه به عمق زندگی بنگری به همان اندازه زجر می کشی" را بارها در جلسات تراپی برای او بازگو کرده بود. اینکه انسان در ظاهر موجودی شناخته شده و زیباست، اما در باطنش، در احساساتش، در رفتار و کردارش، و در نحوه مراوداتش، خلاف آن همه زیبایی ، قدرت و فهم و شعور است. عشق به انسانی دیگر معادله تنفر از آدمی را در او ریخته بود. این عشق آن زمان فقط برای یک نفر بود و می توانست برای دیگری بوجود بیاید. زمانی دکترش این معادله را برای او بیان می کرد او اعتراف کرد که در تمام آن مدت عشق به مادرش را با وجود اینکه سالهای زیادی است او را ندیده از دست نداده است و هنوز به همان اندازه "سالهای باهم بودن" به او عشق می ورزد. این تغییر و این کشف برای بهتر شدن حال او بسیار مفید بود.
استرس لحظههای آخر همراه با خستگی روزی پرکار، دل مشغولی های این روزها، همه با هم گاهی چنان روی رگ های عصب گردنش اثر گذاشته بود که بعضی روزها از شدت درد پشت گردن، مجبوراً ساعتها روی کاناپه غرق در رویاهایش دراز می کشید، رویاهایی که برای او مانند سریال های تلویزیونی هم شده بودند. قسمتی از آن را امروز می دید و قسمت دیگرش را فردا و پس فردا. گاهی هم شبیه اینکه بازپخش شده باشد یک قسمت آن را چندین بار می دید.
اوائل در محل کارش مطابق معمول در جواب سوال هایی که از او می شد نظرات و آرای خود را هم بیان می کرد. انگار فضولی وجه مشترک تمام آدمها در هر نقطه و مکانی است. او می دانست که پشت سر گویی، دروغ، فرار از مسئولیت و ... تنها مختص شرقی ها نیست بلکه درصد کمی از غربی ها هم از چنین فرهنگ غلطی اما نه بشدت شرقی ها برخوردار هستند. شاید مسئله نظم، توسعه و پیشرفت فکری و فرهنگی، دیدگاه انسانی این دو نقطه از جهان را ازهم متمایز می کرد که اکثریت غربی ها ازاین قاعده مستثنا بودند. بعدها این گونه نظرات در پیشرفت کارش تنش درست می کرد. مجبور بود موضوعی بسیار ساده و انسانی را چندین بار برای طرف مقابل شرح دهد و هربار با نظر مخالف بدون ادله روبرو شود. او از آرمانهای انسانی می گفت و طرف مقابلش هم از لذات شهوانی، او از بعد انسان شناسی و زیباشناسی آدم ها می گفت و طرف مقابل از بعد بیهودگی و مادی زندگی آدم ها. کار بجایی رسیده بود که مدت ها در تصورات ذهنی اش نسبت به آدم ها دچار شک و تردید شده بود و با تردید، حتی به اطرافیانش نگاه می کرد. گویا کمال همنشینی در او هم اثر کرده بود. وقتی تلفنی با دوستانش حرف می زد و با آنان بحث می کرد خیلی زود رنجور می شد و گاهی هم شدت پرخاشگری اش طرف مقابل را می رنجاند!
از واژههای استفاده می کرد که برای آنها غییر قابل باور بود، این ادبیات، آن ادبیات پاک و با احترامی نبود که همیشه مایه غرور او حتی در تنش ها و بحث های سیاسی، می شد. آن زمان بدترین برخوردها را با بکار بردن بهترین و محترم ترین واژهها جواب می داد. در بکار گرفتن واژهها حتی به نسبت سنگینی و جایگاه دقیق واژه توجه می کرد. خوب فکر می کرد و بعد حرف می زد. شعارش این بود که گفتههای آدمی به اسم او ثبت خواهند شد. لازم نبود این آدم شخصیت بزرگ یا فردی سیاسی باشد، حتی یک انسان معممولی مشمول این معادله قرار می گرفت. او می گفت: هر آدمی حتی در میان گروه کوچکی هم شده باشد تاریخی نوشته و نانوشته شده به جا می گذارد. پس چه بهتر که آیندهگان و اطرافیان از او به نیکی یاد کنند.
از کار و شرایط کنونی اش اصلا راضی نبود اما اجباراً به این کار تن داده بود، تا حداقل زمان را بیهوده صرف نکرده باشد و درآمدی برای امرار معاش داشته باشد. از چاپ آخرین کتابش دقیقا 6 سال می گذشت و دیگر به نویسندهای بی نام و نشان تبدیل شده بود. هرچند این بی نام و نشانی گاهی وقت ها روحش را تسکین می داد. حداقل در اینجا کسی او را نمی شناخت و این ناشناختگی خود از بار مسئولیتی که خود به خودش محول کرده بود می کاست. مسئولیت جدید او در این جامعه غریب، تامین مایحتاج زندگی روزمره و استقلال مالی بود. این جامعه خود روشنفکر، دانشمند، مهندس، ادیب وکارشناس زیاد داشت و سهم امثال او که نه فرهنگی و نه سنتی با آنها هم خوانی نداشتند، تنها برآمدن از پس مسئلویت های شخصی بود.
در آغاز هم با این طرز فکر شدیداً مخالف بود و سعی کرد در جامعه جدیدش مفید باشد. سعی کرد از امکانات و استعداهای اینجا به خوبی استفاده کند. برای این کارش دهها مورد، دلیل و برهان داشت. او نمی توانست مانند آن قاضی دادگاهی که امروزه کارش حمل و نقل مسافران شده است، باشد. او نمی توانست مانند آن دندانپزشک ماهری باشد که گوشه دکه، ساعت های مفید خود را صرف حساب و کتاب با مشتریانش می کند. او می دانست که اینجا این امکان برای او و هر آدمی دیگر، نه بطور صدرصد یکسان، اما در حدی بسیار نرمال وجود دارد که خود و اندیشهها و توانایی هایش را ابراز کند و آنها را پرورش دهد. او می خواست فردی مفید برای خود و جامعهای باشد که در آن مسئولیت پذیری از اساس مشخصه انسان بودن است. قواعد آنجا که نظم و انضباط خاص خودش را داشت او را که فردی منضبط بود، بیشتر و بیشتر ترغیب می کرد. اما به مرور زمان به این واقعیت رسید که فرهنگ و سنت آنقدر در وجودش ریشه دوانده است که نمی تواند در مدت زمانی کوتاه آنها را بخشکاند. اینکه او ادعا می کرد از قشر طبقه متوسط شهری است، آدمی است که مطالعه زیاد داشته است، آدمی است که به تغییر و پیشرفت فکری و نظری ایمان دارد، آدمی سنت شکن و نواندیش بوده است، وقتی چنین شخصی هنوز ریشه تعصب، خرافات و سنت در وجودش هست، پس وای به حال آن کسی که به چنین فلسفههایی اعتقاد داشت. اینجا بود که ناامیدی در او ریشه دواند. برای چنین شخصی که همیشه از دید جامعهاش و براساس نوع رفتار و کردار خودش خلاف مسیر عموم حرکت کرده است هنوز درگیر آن فرهنگ و سنت باشد امیدی به تغییر و بهتر کردن وضع نبود. بیشتر از این ناامید شد که او خود را دکتری دیده که توانسته است مرهم دردها و آلام بیماران فکری جامعهاش باشد، اما این دکتر خود نیز از آن بیماری رنج می برد.
عجله داشت تا خستگی اش را در نگاهی مهربان فراموش کند. شش ماهی بود که با او همسفر بود. اوائل بسیار ساده از کنار موضوع می گذشت و اصلاً هم دوست نداشت بر خلاف حرفهاش در کار دیگران فضولی کند. بسیار ساده، دو نفر که هر دو در یک ایستگاه همسفر و به احتمال بسیار زیاد در یک خیابان کار می کردند هر شب بعد از اتمام کار تا خانه همدیگر را بدون آنکه در طول این شش ماه یک کلمه بین آنها رد و بدل شده باشد، همراهی می کردند. کلاهی مشکی بر سر داشت. تابستان موهای ژولیده سیاهش که بشکلی سحر آمیز بافته شده بود، بیشتر توجهش را جلب می کرد. نوع بافت موهایش بگونهای بود که هر آدمی را کنجکاو می کرد تا سر از این رشتههای ابریشم به هم تنیده شده در بیاورد و از راز سحر و جادوگری اش بفهمد. خالی سیاه روی گونه ی راستش بود. گونههایی گوشتی با چانهای گرد، لبانی به رنگ شراب و پوستی نرم و سبزه داشت که کامل کننده این همه زیبایی بود. قدش متوسط بود و همیشه در پوشش به رنگ ها دقت فراوانی می کرد. این تنها شاختی فیزیکی و ظاهری بود که از او پیدا کرده بود. می دانست و مطمئن بود که دخترک او را بارها زیر نظر داشته است. بهمین خاطر برخلاف روزهای اول، بعدها بیشتر به سر و وضعش می رسید. مرتب اصلاح می کرد و شب ها بعد از کار ادکلن هم می زد. دیری نپایید که دخترک درون او را گرفتاری حسی کرد که آن را عشق می نامند. روزهای اول از سر عادت با این قضیه آرامتر برخورد می کرد. به هفتهها که رسید بیشتر و بیشتر به خود و نوع برخوردش اهمیت داد. دیگر برای پیدا کردن راهی ساعت ها می اندیشید و در ذهن مشغولش خط و نشان ها می کشید کهچگونه سرکلام را با دخترک باز کند. به هر دری زد واز هر بزرگی خواند که که بیشتر زنان را بشناسد و راه ارتباط گیری را آموزش ببیند. اما تئوری مقاله ها و داستانها و تحقیق ها در عمل برایش غیر قابل اجرا بود.
جوان که بود در میان فامیل به پسری پررو که با همه لاس می زد مشهور بود، اما او خود تحلیل و نام دیگری برای این گونه رفتارش داشت. می گفت آدمی اجتماعی که خط قرمزها و سنت های غلط جامعه را می شکاند یا ماهی ای که خلاف جریان آب شنا می کند و لاجرم در این راه چند متلکی تنها چاشنی بدبیاری های روزانهاش بود که نثارش می شد. یکبار در کتاب فروشی از اهمیت ادبیات نوشتاری شولوخوف برای دختری توضیح می داد و چنان توضیحاتش جالب بود که هر نگاه و گوشی را بسوی خود می ربود. به یکباره جوانی یقهاش را چسبید و با گفتن این واژه: مگر خودت خواهر و مادر نداری" چنان مشتی حواله صورتش کرد که مجبور شود یک هفته از کار نیمه وقت کتاب فروشی بیفتد و بعداً هم صاحب کار بخاطر رفتار ناصحیحش با مشتری او را اخراج کند.
بارها دوران جوانی اش را بخاطر آورده بود و حتی چند بار آنها را خواب دیده بود. او کاملاً تغییر کرده بود و اگر تا دیروز به "تغییر" تنها به صرف شعاری اعتقاد داشت اما امروز بوضوح آن را در شریانهای احساسی خود حس می کرد. هنوز افت هیجان جوانی برای او زود بود و چون تازه 33 سالش را در تنهایی و سکوت غضب ناک اتاق تاریکش خلوت کرده بود. به جشن تولد اعتقاد نداشت و هرسال آن روز برای ادای دینی که به عشق مادرش داشت، تلفنی از مادرش بخاطر تولدش تشکر می کرد و در بطن خود به وسوسههای فکری اش به دنیا و فرهنگ بچهداری و بقای نسل فحش می داد.
مانند همیشه باید در دو دقیقه به قطار برسد، و امروز هم در آخرین لحظه رسید. سوار قطار شد و به طرف اولین در خروجی آن رفت. می بایستی دو ایستگاه را به انتظار یک حس خوب منتظر بماند. به دومین ایستگاه که رسید آنجا نبود. درد نبودنش به تمام دردهای امروزش افزوده شد. اکنون 6 ماه بود چهارشنبه شبها دخترک هم مانند او کار می کرد. در هفته او تنها پنج شنبه ها بیکار بود و دخترک یکشنبه ها و دوشنبهها. شاید مریض بود، یا شاید این روزهای آخر سال را مرخصی گرفته باشد. آن شب اصلاً نتوانست بخوابد. اولین کاری که فردایش می بایستی انجام دهد این بود که خودش را به اداره کار معرفی کند. بعد از دعوای دیروز دیگر برایش محال بود که با آن آدم ها کار کند. شوخی نبود روزی 8 ساعت می بایستی آنها را با تمام ناجوانمردیشان و فقر فرهنگی وتربیت شان تحمل کند. خوابیدن کنار خیابان بهتر از تحمل اینگونه افراد می توانست باشد که او آنان را "روانی های ناعلاج" نامیده بود. او خود ذهنی درگیر داشت و نمی توانست چنین حجم سنگینی از تنش و استرس های سر کار را به آنها بیافزاید. هر تنش کوچکی مانند چاشنی یک بمب ساعتی روی او عمل می کرد. زمان انفجار او هر لحظه و در هر مکانی امکان پذیر بود. یک شب در ایستگاه قطار چنان فشار عصبی داشت که نشسته خشکش زد. بیش از دو دقیقه بدون آنکه بتواند نفس بزند به مقابلش زل زده بود. می خواست فریاد کمک سر دهد اما اصلاً نمی توانست حرف بزند. مانند رباطی شده بود که باطریش تمام شده باشد. ناخوادآگاه خود را بسوی جلو حرکت داد، با جهشی که در نتیجه این پرتاب بوجود آمده بود نفسی عمیق کشید و با صدای بلند در آن ایستگاه متروک فریاد زد. آنجا بود که تنهایی اش بیشتر به چشم آمد و بیشتر اذیتش کرد. دیشب سعی داشت زیاد خودش را کنترل کند اما فشار آن مدت، مانند بمبی صدا زد. او خشمگین نبود اما درونش پر از ناگفتههایی بود که می بایستی گفته شوند. مانند لالی بود که تازه زبان بازکرده باشد. پشت سرهم می گفت و برخلاف سابق تنها در اندیشه خالی کردن آن فشار روحی بود. گوشی برای شنیدن نداشت بلکه سراپا زبان شده بود و از تمام آن دوران بد، از ناجوانمردی همکارانش، از احساس برده بودن، از زندگی لعنتی ماشینی، از سرمایه و از شرف و وجدان انسانی می گفت. وقتی او را آرام کردند وجدانش او را سرزنش کرد. خیلی زود از کرده خود پشیمان شد اما راه بازگشتی نبود. زمان مرده بود و آن حوادث هم به اسم او در تاریخ زندگی اش ثبت شده بود. لحظه به لحظهاش و با تمام جزئیات. این را نداهای وجدانش مدام بازگو می کردند. می خواست وضعیت را به حالت عادی برگرداند اما راهی نبود، حداقل در آن زمان راهی به نظرش نمی رسید. آن شب تا آخر کار ماند و مسئولیت آن روزش را مانند روزهای گذشته تمام و کمال انجام داد. به نوعی خواسته بود که از زیر کار در نرفته باشد حداقل این مسئله وجدانش را کمی آرام می کرد. لحظه خداحافظی به رئیسش گفت که بخاطر دعوایی که امروز بین او و یکی از همکارانش پیش آمده است دیگرنمی تواند سرکار برگردد.
******
بارش دانههای ریز و درشت برف زیر نور ضعیف چراغ حیات او را بیشترغرق در افکارش کرد. آخرین جرعه از پیک شرابش را سر کشید و پُکی به سیگارش زد. دوست داشت دانههای برف سرازیر شده از سقف آسمان را یکی یکی بشمارد وقدرت چیدن آنها را مطابق سلیقه خود داشته باشد. نمی توانست بخوابد. شاید از خوابیدن می ترسید. یا شاید هم از مرگ. او آدمی بود که بارها لحظات قبل از مرگ را تجربه کرده بود. شاید حس تنهایی وتنها بودن او را بیشتر از مرگ می ترسانید. بارها به دوستانش به شوخی گفته بود که اگر مُرد، او را در رودخانه بزرگی که از وسط شهرشان می گذرد بیاندازند. می گفت ماهی ها گرسنه هستند و او دلش برای ماهی ها می سوزد. اما در واقعیت مسئله گرسنگی ماهی و یا اعتقاد نداشتن به مراسم کفن و دفن نبود. مسئله ترس از مرگ و تنهایی بود. او با شوخی گرفتن مسئله مرگ، به گونهای خود را از واقعیت های تلخ آن حادثه دور می کرد. دکترش رمان" و نیچه گریه کرد"، نوشته دکتر اروین یالوم را به او معرفی کرد. بنظر ایده خوبی بود، چون موضوع آن، مبارزه با دلهراسی از مرگ بود.
نگران بود از اینکه نگاه آرام بخش آن هم سفر را از دست داده است. سراسر آن شب خودش را سرزنش کرد که چگونه توانسته است تمام آن 6 ماه بدون اینکه با او حرفی زده باشد در رویایش عاشقش شده باشد. این چگونه عشقی است که نتوانسته است آن را به طرف مقابل عرضه کند. شاید اصلاً عشقی در کار نباشد و این حس تنها نوعی رویای عاشقانه باشد. دیگر سرزنش چاره کار نبود. می بایستی از تمام آن ساعتهای هم سفر بودن یک لحظه استفاده می کرد و حسش را بیان می کرد.
با بی میلی لباسش را پوشید و به اداره کار رفت. کارمند اداره که پسری جوان بود در ابتدا برخوردش بسیار مناسب بود. تا اینکه امید از حرفه قبلیش گفت. انگار دنیا را بر سر آن جوانک خراب کرده باشند، ناگهان از این رو به آن رو شد. برخوردش بسیار غیر عادی شد. امید خسته تر از آن بود که دلیل این تغییر را بپرسد، اما آن جوان گویا دلی پر داشت خود سفره دلش را باز کرد. او از دروغ هایی که افراد دیگر به او تحویل دادهاند گفت و در کنارش هم چند متلکی به امید انداخت. اما برعکس شب قبل امید نه تنها زبانی برای بیان نداشت بلکه گوشی هم برای شنیدن نداشت. حس شنوایی اش منتظر جمله "تمام شد" بود. عصر آن روز مطابق روزهای گذشته به مرکز شهر رفت و بی دلیل خیابانها را پیاده روی کرد. بر خلاف روزهای کار زمان بسیار به کندی حرکت می کرد. نزدیک ایستگاه راه آهنی که دختر جوان هر شب در آن ساعت در آنجا سوار قطار می شد وارد یک کافه شد. با اینکه مطابق معمول امروز روز آزاد کاری دختر جوان بود اما امید دیگر دلیلی برای از دست دان زمان نداشت. صبح که از خانه بیرون آمد با خود وعد کرده بود که در اولین دیدار اسرار 6 ماهه دلش را برای دخترک جوان برملا کند. در کافه به گونه ای نشست که به در ورودی ایستگاه مسلط باشد. نوشیدنی سفارش داد. سیگاری روشن کرد و غرق در افکارش شد.
بیاد آورد زمانی که خود را از کارهای خانه می دزدید تا زمان بیشتری برای درس خواندن داشته باشد. یک هفته کامل از اتاقش در طبقه بالا بیرون نیامد. مادرش ساعت ها پشت در با او دعوا کرده بود که او از آن زندان خود ساخته بیرون بیاید اما برای امید مسئله کنکور بود و رشته مورد علاقهاش که به هر نحوی شده بود می بایستی قبول شود. سال اول که رتبهاش پایین بود بخاطر اینکه نمی توانست با آن رتبه رشته مورد علاقهاش را بخواند از انتخاب رشته صرف نظر کرده بود اما سال بعد قبول شد. حال ساعت ها وقتش را صرف دود کردن سیگار و کنترل رفت و آمد رهگذرانی می کرد که در محدوده دید او قرار داشتند به امید اینکه گمگشتهاش را بیابد.
آخرین پُک را به آخرین سیگار دومین پاکتش هم زد و از کافه بیرون آمد. نگاهی به ساعتش انداخت. ده دقیقه به ساعت حرکت قطار مانده بود. با سرعت خود را به ایستگاه قطار رساند. دخترک آنجا نبود. قطار آمد و با ناامیدی راهی خانه شد. این وضع را یک هفته کامل ادامه داد. برخلاف روز اول که ساعت ها وقتش را صرف دود کردن سیگار و غرق شدن در افکارش می کرد، تصمیم گرفت تمام رستوان و کافههای آن محوطه را در جستجوی گم شدهاش بگردد. جدا از یک شناخت تصویری اسم و مشخصاتی از دخترک نداشت. به همین خاطر ساعت ها در هر کافه و رستورانی می نشست و با کارگر پشت بار حرف می زد تا آمار افرادی که آنجا کار می کنند را در بیاورد. هرشب نا امیدتر از شب قبل به خانه بر می گشت.
*****************
در طبقه سوم کتابخانه مرکزی شهر کتابهای جامعه شناسی را زیر رو می کرد. کتابی نظرش را جلب کرد. آن را بیرون آورد. شیار بوجود آمده، دیدی کوتاه از آن طرف قفسه را به او می داد. پشت جلد کتاب را که خواند بنظرش جالب نبود. زمانی که می خواست کتاب را سر جایش قرار دهد، نگاهش در نگاهِ شخصی آن طرف قفسه خشک زد که باور کردنش بسیار سخت بود. دخترک لبخندی زد و بطرف قفسه دیگر رفت. کتاب از دست امید افتاد. بدون آنکه آن را سر جایش قرار دهد به طرف دخترک دوید. به او که نزدیک شد، دخترک مانند اینکه اتفاقی سر راه همدیگر قرار گرفته باشند خود را کنار کشید و به طرف کتابهای دیگر رفت. زبانش بند آمده بود اما نمی توانست آن فرصت را از دست بدهد. شش ماه سکوت پر معنا کافی بود. دوباره دنبال دخترک راه افتاد. به محض اینکه به او رسید درجا سلام داد. دخترک جواب سلامش را داد و بسرعت از کنار امید گذشت. امید دوباره دنبال او رفت. دخترک کتابی را که در دست داشت به پسری جوان که دست دختری 5 ساله را گرفته بود با گفتن "عزیزم پیدایش کردم" نشان داد.
.......